***پيوند آسماني...
داستان ازدواج اميرمؤمنان علی عليه السلام با صديقه
طاهره سلام الله عليها، داستانی است سرشار از نكات ريز و دقيق از سيره ی
عملی اوليای دين. متن حاضر از كتاب قصص قرآن مجيد، برگرفته و تلخيصی از
تفسير ابوبكرعتيق نيشابوری است. با نثری روان وشيوا ونگاهی متفاوت به
چگونگی آغاز اين زندگی، بيشتر می كوشد به جای توصيفات ظاهری، به منش و
سيره ی اوليای دين بپردازد.
خواستگاری
در خبر است كه اميرمؤمنان، علی ـ كرم الله وجه ـ با مقداد اسود گفت:
هيچ دانی كه رسول خداـ صلیالله عليه و آله ـ فاطمه ـ رضیالله عنها(1) ـ را به نام كه می كند كه هيچ خواستگار را در مورد وی اجابت نمیكند؟
مقداد گفت: يا علی! سخنی با تو بگويم میشنوی؟
گفت: آن چيست؟
گفت: به همه دل، بدان كه رسول، فاطمه را به خواستگاری جز تو نمی دهد.
علیگفت: از كجا میگويی؟ بعد از اينكه صناديد (2) قريش همه آرزومندند كه خواستگاری ايشان را اجابت كند، مرا اين طمع كیباشد؟
مقداد گفت: يا علی! يك كار بكن. رسول خدا اكنون در حجره یام سلمه است.تو برو بنشين و سخن مگوی. چون رسول خدایگويد مگر كاریداری؟ تو بگو: يا رسول الله! به خواستگاریفاطمه آمده ام.
علیبرفت تا به در حجره رسيد، در بكوفت.
رسول گفت: در باز كنيد كه اين درزدن علیاست.
در باز كردند، درآمد و با رسول ـ صلی الله عليه وآله ـ هم زانو بنشست. سر درپيش افگنده و عرق شرم از وی جاری.
رسول خدا گفت: ... چه حاجت است كه بدين وقت آمدی؟
علیگفت: ...( آمده ام) فرزند رسول را همیخواستگاری كنم. رسول گفت: كدام را؟
گفت: فاطمه را يا رسول الله.
رسول مدتیطولانی سر درپيش افكند. پس سر برآورد، گفت: مرحباً و اهلاً(3).
علی چون اين بشنيد، برخاست، هيچ نيز نگفت و بيرون آمد. مقداد بر در بود، بگفت:
ـ هين يا علی! چه شد؟
علیكفت كه چه پيش آمد.
مقداد گفت: « يا علی! أبشر فقد تم الامر(4)» به خانه رو و اين مگو تا رسول خدای تو را بخواند(5).
روز چند برآمد. رسول ـ عليه السلام ـ علیرا بخواند.
خداوند عقد فاطمه را در آسمان بسته است
«علیگفت نزد رسول خدا شدم.» رویاو را ديدم چون ماه شب چهارده و دسته ای از قَرَنفُل (6) به دست؛ مرا بنشاند وگفت: يا علی! آن روز كه حديث فاطمه كردی، همان ساعت خواستم كه عقد بكنم، اما انتظار میكشيدم فرمان خدای را ...
علی شاد بازگشت.
روز ديگر علینزد رسول آمد، گفت: يا رسول الله! تواند بود كه اين شادیبر من تمام كنی؟
رسول گفت: يا علی! مهلت دهیتاشب؟
علیگفت: خدا ورسولش بهتر می دانند.
رسول گفت: برو كارها را مهيا ساز تا شب، كه امشب شب عروسی توست.
علی گفت: به حجره آمدم، هيچ چيز نديدم از اسباب عروسی، در همه ی حجره مصحفیبود و ذوالفقار عطای مصطفی و جانماز.
با خويشتن گفتم: « چون رسول خدایفرمود اسباب مهيا كن، تكلفی ببايد كرد.» برفتم و چند ريگ بياوردم و حجره را هموار كردم (7).
فاطمه سلام الله عليها پيراهن عروسی خود را در راه رضایخدا بخشيد.
و رسول خدا به بازار شد. فاطمه را پيراهنی خريد به چهار درم، در وی پوشانيد. سائلی (8)به در آمد، گفت: يا اهل بيت الرحمه! برهنه ام، به من جامه ای دهيد، چندان كه پوشيده شوم، تا خدایتعالیشما را حله های (9) بهشت بپوشاند.
فاطمه آن را بشنيد. گفت باش تا كاریبكنم. پس آن پيراهن را درآورد و بدان سائل داد.
رسول درآمد و آن پيراهن با وی نديد، گفت: پيراهن كو؟
گفت به مستحق دادم.
رسول گفت: امشب شب عروسیتو است، چه میكنی؟
گفت: خدا به داند.
آنگه رسول به بازار رفت. پيراهن ديگری بخريد به هشت درم به نسيه و در فاطمه پوشانيد (10).
چون شبانگاه آمد، مصطفیفاطمه را دست گرفت و تا خانه ی علی همی آورد وچون به حجره علیرسيد، گفت: يا علی! با اين فرزند من با مهربانی زندگانی كن كه كه او پاره ایاست از من؛ شادی دل او، شادی دل من باشد و كراهيت دل او، كراهيت دل من باشد.
اين بگفت و بازگشت(11).
راز نشستن فاطمه سلام الله عليها
چون شب درآمد، علی از فاطمه پرسيد كه با من بگوی كه در راه كه میآمدی، سه جای بنشستی، آن چرا بود؟ مگر از آمدن به خانه ِمن كراهت داشتی؟
فاطمه گفت: يا علی! اگر نه آنستیكه پدرم مرا وصيت كرده است كه سر خود از علیپوشيده مدار، نمی گفتم كه چرا می نشستم، ولكن برایوصيت رسول بگويم: بدان كه از گرسنگیپای كار نمیكرد كه برفتمی، می نشستم تا میآسودم (12).
ايثار علیو پاداش دنيوی آن
سه روز برآمد. مصطفی ـ عليه السلام ـ به تهنيت آمد. در خانه هيچ چيز
نبود كه ميزبانی كردی. علیمر فاطمه را گفت:
تو رسول خدا را به حديث مشغول می دار تا من چاره ایبينديشم.
علی برفت. گليمی بداشت، آن را به چهار درم بداد؛ می آمد مه طعام خرد. سائلی او را پيش آمد، الحاح (13)كرد. علی دو درم به وی داد. سائلی ديگر پيش آمد. علی دو درم ديگر به وی داد.فراتر آمد، اعرابی وی را پيش آمد. اشتر نيكو مهاری به دست گرفته، گفت:
يا علی اين شتر را بخر.
علی گفت: بها ندارم.
علی را گفت: به نسيه به تو فروشم، بخر كه سود كنی.
علی به دويست درم بخريد. فراتر آمد. اعرابی ديگر پيش آمد، گفت:
اين شتر فروشی است؟
گفت: هست.
گفت به چند؟
گفت به دويست خريده ام، به تو گران تر می فروشم.
اعرابی گفت: به چهارصد درم نقد به من می دهی؟
گفت: دادم.
چهارصد درم نقد به وی داد. علی خواست كه طعام خرد. از شادی گفت:نخست رسول خدا را خبر كنم.
چون از در جره درآمد، رسوا گفت: يا علی! تو گويیيا من گويم؟ علیگفت: تن و جان من فدایتو باد! همه تو گوی.
رسول گفت: يا علی! آن بها، عوض آن چهار درم بود كه در راه خدا بخشيدی.
چهارصد درم عوض بازيافتیاين جهانی. باش تا فردا كه به ثواب آن جهانیبرسی (14).
پی نوشت ها
1ـ مؤلف اين مطلب، ازعالمان اهل تسنن ارادتمندبه خاندان نبوت است.
2ـ صناديد: بزرگان
3ـ مرحباً و اهلاً: احسنت، خوش آمدی.
4ـ يا علیبشارت باد بر تو كه كار تمام شد.
5ـ ابوبكر عتيق نيشابوری، قصص قرآن مجيد، به اهتمام: يحيی مهدوی، تهران، خوارزمی، 1370، صص338و339.
6ـ قرنقل: گياهیدارای برگ های كشيده و نوك تيز وگل های قرمز يا صورتی رنگ، بسيار خوش بو كه گل هایآن همانند ميخك است، ولیبر خلاف گل ميخك كه منفرد است، به صورت يك دسته گل در انتهای گياه قرار میگيرد.
7ـ قصص قرآن مجيد، صص339و340.
8ـ سائل: گدا.
9ـ حله: پوشاكی كه همه ی بدن را بپوشاند، جامه ی نو.
10ـ قصص قرآن مجيد، ص340.
11ـ همان، صص340و341.
12ـ همان، ص341.
13ـ الحاح كردن: پافشاری كردن.
14ـ قصص قرآن مجيد، صص341و342.
در خبر است كه اميرمؤمنان، علی ـ كرم الله وجه ـ با مقداد اسود گفت:
هيچ دانی كه رسول خداـ صلیالله عليه و آله ـ فاطمه ـ رضیالله عنها(1) ـ را به نام كه می كند كه هيچ خواستگار را در مورد وی اجابت نمیكند؟
مقداد گفت: يا علی! سخنی با تو بگويم میشنوی؟
گفت: آن چيست؟
گفت: به همه دل، بدان كه رسول، فاطمه را به خواستگاری جز تو نمی دهد.
علیگفت: از كجا میگويی؟ بعد از اينكه صناديد (2) قريش همه آرزومندند كه خواستگاری ايشان را اجابت كند، مرا اين طمع كیباشد؟
مقداد گفت: يا علی! يك كار بكن. رسول خدا اكنون در حجره یام سلمه است.تو برو بنشين و سخن مگوی. چون رسول خدایگويد مگر كاریداری؟ تو بگو: يا رسول الله! به خواستگاریفاطمه آمده ام.
علیبرفت تا به در حجره رسيد، در بكوفت.
رسول گفت: در باز كنيد كه اين درزدن علیاست.
در باز كردند، درآمد و با رسول ـ صلی الله عليه وآله ـ هم زانو بنشست. سر درپيش افگنده و عرق شرم از وی جاری.
رسول خدا گفت: ... چه حاجت است كه بدين وقت آمدی؟
علیگفت: ...( آمده ام) فرزند رسول را همیخواستگاری كنم. رسول گفت: كدام را؟
گفت: فاطمه را يا رسول الله.
رسول مدتیطولانی سر درپيش افكند. پس سر برآورد، گفت: مرحباً و اهلاً(3).
علی چون اين بشنيد، برخاست، هيچ نيز نگفت و بيرون آمد. مقداد بر در بود، بگفت:
ـ هين يا علی! چه شد؟
علیكفت كه چه پيش آمد.
مقداد گفت: « يا علی! أبشر فقد تم الامر(4)» به خانه رو و اين مگو تا رسول خدای تو را بخواند(5).
روز چند برآمد. رسول ـ عليه السلام ـ علیرا بخواند.
خداوند عقد فاطمه را در آسمان بسته است
«علیگفت نزد رسول خدا شدم.» رویاو را ديدم چون ماه شب چهارده و دسته ای از قَرَنفُل (6) به دست؛ مرا بنشاند وگفت: يا علی! آن روز كه حديث فاطمه كردی، همان ساعت خواستم كه عقد بكنم، اما انتظار میكشيدم فرمان خدای را ...
علی شاد بازگشت.
روز ديگر علینزد رسول آمد، گفت: يا رسول الله! تواند بود كه اين شادیبر من تمام كنی؟
رسول گفت: يا علی! مهلت دهیتاشب؟
علیگفت: خدا ورسولش بهتر می دانند.
رسول گفت: برو كارها را مهيا ساز تا شب، كه امشب شب عروسی توست.
علی گفت: به حجره آمدم، هيچ چيز نديدم از اسباب عروسی، در همه ی حجره مصحفیبود و ذوالفقار عطای مصطفی و جانماز.
با خويشتن گفتم: « چون رسول خدایفرمود اسباب مهيا كن، تكلفی ببايد كرد.» برفتم و چند ريگ بياوردم و حجره را هموار كردم (7).
فاطمه سلام الله عليها پيراهن عروسی خود را در راه رضایخدا بخشيد.
و رسول خدا به بازار شد. فاطمه را پيراهنی خريد به چهار درم، در وی پوشانيد. سائلی (8)به در آمد، گفت: يا اهل بيت الرحمه! برهنه ام، به من جامه ای دهيد، چندان كه پوشيده شوم، تا خدایتعالیشما را حله های (9) بهشت بپوشاند.
فاطمه آن را بشنيد. گفت باش تا كاریبكنم. پس آن پيراهن را درآورد و بدان سائل داد.
رسول درآمد و آن پيراهن با وی نديد، گفت: پيراهن كو؟
گفت به مستحق دادم.
رسول گفت: امشب شب عروسیتو است، چه میكنی؟
گفت: خدا به داند.
آنگه رسول به بازار رفت. پيراهن ديگری بخريد به هشت درم به نسيه و در فاطمه پوشانيد (10).
چون شبانگاه آمد، مصطفیفاطمه را دست گرفت و تا خانه ی علی همی آورد وچون به حجره علیرسيد، گفت: يا علی! با اين فرزند من با مهربانی زندگانی كن كه كه او پاره ایاست از من؛ شادی دل او، شادی دل من باشد و كراهيت دل او، كراهيت دل من باشد.
اين بگفت و بازگشت(11).
راز نشستن فاطمه سلام الله عليها
چون شب درآمد، علی از فاطمه پرسيد كه با من بگوی كه در راه كه میآمدی، سه جای بنشستی، آن چرا بود؟ مگر از آمدن به خانه ِمن كراهت داشتی؟
فاطمه گفت: يا علی! اگر نه آنستیكه پدرم مرا وصيت كرده است كه سر خود از علیپوشيده مدار، نمی گفتم كه چرا می نشستم، ولكن برایوصيت رسول بگويم: بدان كه از گرسنگیپای كار نمیكرد كه برفتمی، می نشستم تا میآسودم (12).
ايثار علیو پاداش دنيوی آن
سه روز برآمد. مصطفی ـ عليه السلام ـ به تهنيت آمد. در خانه هيچ چيز
نبود كه ميزبانی كردی. علیمر فاطمه را گفت:
تو رسول خدا را به حديث مشغول می دار تا من چاره ایبينديشم.
علی برفت. گليمی بداشت، آن را به چهار درم بداد؛ می آمد مه طعام خرد. سائلی او را پيش آمد، الحاح (13)كرد. علی دو درم به وی داد. سائلی ديگر پيش آمد. علی دو درم ديگر به وی داد.فراتر آمد، اعرابی وی را پيش آمد. اشتر نيكو مهاری به دست گرفته، گفت:
يا علی اين شتر را بخر.
علی گفت: بها ندارم.
علی را گفت: به نسيه به تو فروشم، بخر كه سود كنی.
علی به دويست درم بخريد. فراتر آمد. اعرابی ديگر پيش آمد، گفت:
اين شتر فروشی است؟
گفت: هست.
گفت به چند؟
گفت به دويست خريده ام، به تو گران تر می فروشم.
اعرابی گفت: به چهارصد درم نقد به من می دهی؟
گفت: دادم.
چهارصد درم نقد به وی داد. علی خواست كه طعام خرد. از شادی گفت:نخست رسول خدا را خبر كنم.
چون از در جره درآمد، رسوا گفت: يا علی! تو گويیيا من گويم؟ علیگفت: تن و جان من فدایتو باد! همه تو گوی.
رسول گفت: يا علی! آن بها، عوض آن چهار درم بود كه در راه خدا بخشيدی.
چهارصد درم عوض بازيافتیاين جهانی. باش تا فردا كه به ثواب آن جهانیبرسی (14).
پی نوشت ها
1ـ مؤلف اين مطلب، ازعالمان اهل تسنن ارادتمندبه خاندان نبوت است.
2ـ صناديد: بزرگان
3ـ مرحباً و اهلاً: احسنت، خوش آمدی.
4ـ يا علیبشارت باد بر تو كه كار تمام شد.
5ـ ابوبكر عتيق نيشابوری، قصص قرآن مجيد، به اهتمام: يحيی مهدوی، تهران، خوارزمی، 1370، صص338و339.
6ـ قرنقل: گياهیدارای برگ های كشيده و نوك تيز وگل های قرمز يا صورتی رنگ، بسيار خوش بو كه گل هایآن همانند ميخك است، ولیبر خلاف گل ميخك كه منفرد است، به صورت يك دسته گل در انتهای گياه قرار میگيرد.
7ـ قصص قرآن مجيد، صص339و340.
8ـ سائل: گدا.
9ـ حله: پوشاكی كه همه ی بدن را بپوشاند، جامه ی نو.
10ـ قصص قرآن مجيد، ص340.
11ـ همان، صص340و341.
12ـ همان، ص341.
13ـ الحاح كردن: پافشاری كردن.
14ـ قصص قرآن مجيد، صص341و342.
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر ۱۳۸۷ ساعت 19:38 توسط يوسف
|